خرید بک لینک
کتاب نزول سکینه از حضرت حکیم شاه محمداختر رحمةالله آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «کتاب نزول سکینه از حضرت حکیم شاه محمداختر رحمةالله» را در ادامه بخوانید. العارض: احقر محمّد عشرت جمیل میر عَفَی اللهُ عَنْهخادم حضرت مولانا دامت برکاتهم نزول سکینه اَلْحَمْدُ لِلّهِ وَ کَفَی وَ سَلَامٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِیْنَ اصْطَفَی اَمَّا بَعْدُ فَاَعُوْذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ بَسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْمِ ـ هُوَ الَّذِیْ اَنْزَلَ السَّکِیْنَةَ فِی قُلُوْبِ الْمُؤْمِنِیْنَ لِیَزْدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 3:35

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 12:40

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 18:18

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:38

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:33

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:20

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 16:41

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 3:48

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 14:01

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 17:03

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 15:03

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:33

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 12:05

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1402 ساعت: 18:22

یا رسول الله...آیا میشنوی؟!صدای دختریست از دوردست ها...از نقطه ای به فاصله ی چهارده قرن..در برهه ای پر از آشفتگی ها،بی قراری ها،ودلمردگی هارک بگویمگاهی در میان روزمرگی ِِ لحظه هایم...به یاد شما میافتم...با خود میگویم...بهشت لبخندت چگونه بود؟!نگاه پر مهرت چه ولوله ای در نگاه بیننده می انداخت!؟قامت بلندت،وصلابت کلامت،وبرندگی شمشیرت چه رعبی در دل دشمن میانداخت؟!وقلبم پر میکشد به کوچه های مدینه...و نگاهم گویا وجب به وجب به دنبال قدم های پر مهرت به راه میافتد...وبا خودم میگویم...افسوس...افسوس که دیر هنگام به این دنیا آمدم...و اگر گام هایم توانایی آن را داشت تمنا میکردم برای زودتر رسیدن!!!اما حیف که ای ندارم جز اینکه دیدارت را به انتظار بنشینمبه امید روزی که لبخندت به من امضای شفاعتت باشه u2066❤️u2069محمدمu2066❤️u2069 + نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط أَمَةُاللّه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 15:51

صفحه بندی